وز هیچکسی از این دوگوشم نشنود کاین آمدن و رفتنت از بهر چه بود
بالاخره بعد ازمدتها تعلیق و باید و نبایدها با اعلام کاندیداتوری مهندس موسوی آقای خاتمی بیانیه اعلام انصرافی منتشر نمودند و با ایجاد فضای بهت وحیرت به قول ابطحی آب سردی بر سر طرفداران اصلاحات ریختند و خداحافظی کردند البته بعد از این اعلام انصراف،کثیری از روزنامه های اصلاح طلب و شخصیت های منتسب به این جناح بسیار تقدیر و تشکر از خاتمی نمودند و در مدح اخلاق گرایی و فداکاری ایشان فراوان داد سخن دادند. اما هیچیک نگفتند واقعا چرا این اتفاق افتاد؟ سخن از وحدت و یکپارچگی اصلاح طلبان عدم تفرقه و غیره وغیره به وفور شنیده می شود اما به خوبی مشخص است که تمام اینها آدرس غلط دادن و نعل وارونه زدن است چرا که :
1- بر همه مشخص و روشن است که میزان مقبولیت و موافقت مردم با آقای خاتمی غیر قابل مقایسه با دیگران از جمله آقایان موسوی و کروبی است و شاهد دلیل آن هم این است که تقریبا تمامی کسانی که موافق کناره گیری ایشان بودند به این موضوع اذعان داشتندکه بیشترین شانس برنده شدن در انتخابات از آن خاتمی است.
2- با توجه به مقبولیت آقای خاتمی و شانس بسیار بالای ایشان برای پیروزی در انتخابات کدام عقل سلیمی می پذیرد که ایشان به بهانه وحدت به نفع دیگرانی که شانس کمتری دارند کنار رود .به زبان دیگر برنده احتمالی انتخابات به نفع بازندگان بالقوه میدان را وا گذارد ، البته فراموش نشود برای حفظ وحدت.
3- چه اتفاقی افتاده که جناب مهندس موسوی بعد از بیست سال که جنت مکانی اختیار نموده بودند و در بهترین شرایط مثلا انتخابات دوره قبل ریاست جمهوری به هیچ وجه نپذیرفتند وارد عرصه شوند حالا یکماه بعد از اعلام حضور آقای خاتمی با تقاضای انصراف از ایشان وارد میدان شدند .
4- با توجه به تهدیدهای ترور از طرف روزنامه کیهان و خانم الهام و تخریبهای دوستان اصلاح طلب نسبت به آقای خاتمی شما فکر می کنید دلیل این کناره گیری چه باشد؟
مطمئنا این انصراف از طرف متنفذین توصیه شده و چون پیروزی آقای خاتمی حتمی به نظر می رسید به انواع لطائف الحیل بچه را قنداق نموده و در بغل ایشان نهادند.
مخلص کلام آنکه باقی مسائل و اظهارات در مورد وحدت و اخلاق و عدم تفرقه و قس علیهذا بهانه ای است که اصل مطلب عنوان نشود.
حیف از شانس و امکانی که از دست رفت./میخکوب
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٤ ب.ظ توسط چارميخ
جمعه ۱٧ آبان ،۱۳۸٧
اقلیتی که اکثریت شد
چندی پیش یک سری عکس برایم ارسال شده بود که همه عکسهای معروف چند دهه اخیر دنیا بودند و احتمالا شما هم چه بسا بارها آنها را دیده اید . یکی ازعکسها خیابانی را در یکی از شهرهای امریکا تصویر می کرد که در گوشه ای ازآن یک آبخوری بود با دو اهرم جداگانه که آب ازآنها جاری میشد .بالای یکی نوشته شده بود "سفید" و دیگری "سیاه" از آبخوری متعلق به سیاهان مردی سیاه پوست مشغول آب نوشیدن بود عکسی تکان دهنده بود از تاریخ عکس بیش از 4 دهه نمی گذرد. یا به یاد آورید آن بانوی سیاه پوست را در دوره ای که سیاهان نباید در حضور سفید پوستان برروی صندلی اتوبوس می نشستند و در مقابل اصرار یک سفید پوست برای برخاستن از روی صندلی اتوبوس با امنتاع شدید این خانم روبرو شد و همین مقدمه یک جنبش ضد نژاد پرستی سیاهان در امریکا گردید .آن خانم هنوز در قید حیات است .از این دست نمونه ها در گذشته نه چندان دوربسیار می توان شمرد از جمله اینکه بر سردر رستورانها تابلویی نصب می شد که" ورود سگ وسیاه ممنوع است" و قس علیهذا.
حالا تصور کنید آمریکا و جامعه ای با چنین پیشینه امروز صاحب رئیس جمهور سیاه پوستی شده که از قضا در بین اسم کوچک و فامیلش یک " حسین" را نیزیدک می کشد .مردم با اختلاف آراء بسیار زیادی باراک حسین اوباما را به عنوان چهل و چهارمین ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا برگزیده اند، این رویدادی عجیب جالب و امیدوار کننده است .
واضعین فلسفه دموکراسی یکی از مهمترین شاخصه های آن را امکان تبدیل اقلیت در جامعه به اکثریت می دانند یعنی زیرساختهای قدرت به گونه ای بنیان گذارده شود که امکان تبدیل اقلیت به اکثریت و بدست گرفتن قدرت توسط اقلیت نیز در آن لحاظ شود.
حال می بینیم که این اتفاق در امریکا افتاده اکثریت چشمگیری از سیاه پوستان و لاتین تبارها و زرد پوستان آسیایی تبارو غیره که همه اقلیت جامعه آمریکا بوده اند حالا نماینده خود را به کاخ سفید گسیل داشته وقدرت تحویل اقلیت شده . جالب هم این است که شعار این مجموعه نیاز به تغییر بوده که بسیار شعف انگیز است . البته شاید نباید خیلی ذوق زده شد و بهتر است منتظر تحولات بعدی شد ، مطمئن باشید که این پایان نژاد پرستی نخواهدبود اما ایمان داشته باشید که همین واقعه به خودی خود تحولی چشمگیر و استثنایی است.تا نظر شما چه باشد؟ / توسط میخکوب
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ توسط چارميخ
سهشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٧
قایم موشک
این ماجرای پرونده هسته ای ایران هم شده مثل قایم موشک بازی بچه ها.با این تفاوت که در بازی بچه هایکی چشم میگیره و بقیه قایم میشن ولی اینجا همه یعنی امریکا و انگلیس و روسیه و چین و فرانسه و المان چشم میگیرند و رئیس جمهور ما قایم میشه.ولی تا اونو پیدا میکنن فورا جر میزنه که نه قبول نیست شما چشم هاتونو باز کردین باید از اول چشم بگیرید.
و این بازی همچنان ادامه دارد.
پ.ن.فورا اظهار نظر نفرمائید که قایم باشک هست نه قایم موشک.خودم میدونم
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٤ ق.ظ توسط چارميخ
جمعه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٧
مسابقه
ستاد بزرگ داشت حماسه بزرگ سوم تیر ماه مستقر در وبلاگ چار میخ در نظر دارد مسابقه شعری با شرکت کلیه شاعران،گویندگان و مدیحه سرایان کشور با موضوع :حماسه بزرگ سوم تیر و تاثیر ان در ظهور پدیده هزاره سوم برگزار نماید.شرایط شرکت در مسابقه به شرح زیر می باشد: ۱-کلیه حماسه افرینان سوم تیر می توانند در این مسابقه شرکت کنند. ۲-ارسال انواع شعر اعم از قدیم و جدید و نو و کهنه و نیمدار وابکی و بند تنبانی ازاد است. ۳-اشعار میبایست ضمن بزرگداشت این روز بزرگ حاوی پیام کوبنده برای کوردلانی که عظمت این روز عزیز را درک نکرده اند باشد. ۴-استفاده از تشبیهات،استعارات،کنایات و گزافه گوئی های به کار رفته در مقالات خواهر فاطمه رجبی ازاد بلکه اجباری است. ۵-استفاده از صنعت تجاهل العارف و سرودن اشعار در بحر رجز اجباری می باشد. ۶-شاعران محترم جهت سرودن اشعار مجاز به زور زدن بیش از یک حد معین نیستند.جهت اطلاع از این حد لطفا با ادرس این وبلاگ مکاتبه نمائید. ۷-اختصاص ابیاتی در ذم غائله دوم خرداد اجباری است. ۸-شاعران عزیز می توانند از پدر،مادر،عمه،خاله یا همسایگان خود نیز کمک بگیرند. ۹-اشعار ارسالی میبایست شامل دست کم یکصد بیت بوده که حداقل هشتاد بیت ان به اقدامات گران سنگ دولت نهم در زمینه توسعه کشور به خصوص انرژی هسته ای اختصاص یافته باشد. ۱۰-تضمین اشعار برادر گرامی حمید سبزواری و سایر شاعران انقلابی بلامانع است. جوائز: برنده اول:یک هفته اقامت در گرمسار همراه با بازدید از نقاط تاریخی این شهرستان به خصوص روستای محل تولد رئیس جمهور محبوب. برنده دوم:دریافت دوره کامل و صحافی شده مقالات خواهر فاطمه رجبی. برنده سوم:دریافت CD کامل مسافرت های رئیس جمهور به ۲۶ استان کشور شامل متن کامل سخنرانی ها،مصاحبه ها وشرح جلسات برگذار شده به مدت ١٧۵۶٣ ساعت در طول سفر. ضمنا تعدا د ۵ نفر از برگزیده گان مسابقه میتوانند در یک مسابقه گل کوچیک در تیم مقابل اقای رئیس جمهور شرکت کرده و در صورت موافقت ایشان حتی گل هم بزنند. ستاد بزرگداشت حماسه سوم تیر مستقر در وبلاگ چار میخ بعد التحریر:این اگهی از این تاریخ لغایت دوم تیر ماه سال جاری به منظور اگاهی بیشتر علاقه مندان و جبران فروش در روز نامه های کیهان رسالت و جمهوری اسلامی به چاپ خواهد رسید. میخچه
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ق.ظ توسط چارميخ
سهشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧
پیتزا داوود
امروز در سایت میز غذا Mizeghaza.wordpress.com/2008/05/15/davood-pitza مطلبی را میخواندم راجع به اولین پیتزا فروشی تهران که همون پیتزا داوود است واقع در خیابان فرانسه کوچه لولاگر . به نظرم آمد که حق مطلب در مورد پیتزا داوود و خود داوود و تاریخچه ومنش و رفتارش ادا نشده لذا با اجازه از "میزغذا " سعی کردم آن چیزی را که میدانم بگویم شاید به کار آید .
من داوود و پیتزافروشیش را از حدود سی سال قبل میشناسم (مگه من چند سالمه؟) اولا در مورد خود آن کوچه لولاگر که پیتزاداوود در آن قرار دارد توضیحی بدهم که تمام آن کوچه و ابنیه داخل آن بخشی از آثار تاریخی و میراث فرهنگی تهران است تمام ساختمانهای دو طرف کوچه قرینه یکدیگرند . این بار اگر مسیرتان به آن کوچه دردار(مثل گذرهای اختصاصی این کوچه در ورودی دارد) و تقریبا بن بست افتاد به ساختمانهای طرفین دقیقا نگاه کنید اگر از وسط در طول کوچه یک خط فرضی بکشید دو طرف این خط کاملا متقارن است یعنی عینا ساختمانها این طرف و آن طرف کوچه با جزییات دقیق تکرار هم هستند. معماری زیباو با شکوهی است حیف که درحال تخریب است و این میراث ارزشمند مدعی و مسئولی ندارد. بگذریم ،پیتزاداوود در انتهای کوچه یادشده است.
در سی سال پیش تمام دیوارهای مغازه پوشیده شده بود از کارت ویزیت مشتریان داوود ،دیوارهای طرفین مملو بود از کارت ویزیت فلان پزشک و دندان پزشک و وکیل دعاوی تا کانال سازی بهمان و قصابی و طباخی و حتی تخلیه چاه ، تا اینکه حدود بیست و چند سال پیش با اعتراض شدیداللحن سازمان بهداشت و تهدید به تعطیلی مغازه، داوود مجبور شد روی دیوارها وکارت ویزیتها را به احترام مشتریان نایلون کلفت بکشد و سپس روی نایلون را سرامیک کند تا هم خواسته سازمان بهداشت تأمین شود و هم به یاران جفا نشود و در هر صورت بعد از این موضوع قرار شد برای آنکه همچنان نمادی از مشتریان در مغازه باشد یک نمونه کوچک از ابزار کار یا سمبل حرفه آنها را از سقف مغازه آویزان کنند مثلا پزشک یک گوشی آویخته بود ، متخصص کامپیوتر ،دیسکت(آن زمان هنوز سی دی چندان رایج نبود)، بنا مالهء بنایی آویزان کرده بود و تعمیرکار ،انبر دست حتی دختر خانمی که شغل مشخصی نداشت لنگه چکمه خود را از سقف آویخته بود و همه اینها به خاطر خود داوود و رفتار و منش خاصش بود.
در مورد رفتارهای خود داوود بگویم که اولا هیچ وقت سیگارش خاموش نبود ، همیشه یک سیگار روشن داخل زیرسیگاری یا کنار فر پخت پیتزا وجود داشت که معمولا دود می شد و می رفت هوا ، به هر سیگارشاید فقط دو پک میزد ولی قبل از اینکه سیگار تمام شود با آتش آن حتما بعدی را روشن می کرد . دوما تقریبا تمام مشتریها را به اسم کوچک می شناخت و بعضا از سلامت خانواده و کسب و کار مشتری پرس وجو می کرد سوما" در حین کار و طبخ پیتزا گوشش به گفتگوی مشتریان نیز بود و چنانچه دروغی می شنید زنگ بزرگی را که بالای پیشخوان آویزان بود به صدا در می آورد و مشتریان سابقه دار متوجه می شدند یکی در حال چاخان گویی است، حالا فرض کنید پسره دوست دخترش را به پیتزا دعوت کرده و شروع کرده به اینکه من مهندسم و فلانم و .... در همین حین داوود با صدای زنگش هم به گوینده دروغ تذکر می داد و هم به شنونده هشدار، البته این موضوع را از قبل کتبا اعلام کرده بود چون بالای زنگ به خط خوش و درشت نوشته بود "خالی بندی ممنوع".
چهارم اینکه در آن اوایل انقلاب که اوج گروه بازی و دسته بندی و سیاسی کاری بود و برخوردهای تند افراد با یکدیگر به خاطر نظرگاههای سیاسیشان بود ، هیچکس حق نداشت با آراء سیاسیش وارد مغازه شود و اگر احیانا چنین اتفاقی می افتاد داوود به شدت اعتراض می کرد و می گفت بیرون این مغازه فدایی ومجاهدو توده ای و حزب اللهی و غیره هستید ،اینجا همه دوست و مشتری هستیم و اومدید پیتزا بخورید و واقعا هم همینطور بود حتی از دوستان شنیده بودم که در دوران درگیریهای شدید حکومت با مخالفان ، داوود اجازه نداده بود کمیته یا سپاه کسی را در مغازه دستگیر کنند.
پنجما" این موضوع را شاید داوود خیلی راضی نباشد من بگویم ولی به هر حال چیز بدی به نظر نمی رسد . داوود صندوقچه ای روی پیشخوان گذاشته بود که وقتی مشتری صورتحسابش را می پرداخت داوود مقداری از آن را داخل صندوقچه می انداخت . چندین بار پرسیدیم آقا داوودجریان این پول چیست؟و چرا داخل صندوقچه می اندازی؟ جواب می داد که این سهم سود شریکم است . بعدها ما از جایی فهمیدیم که شریکی درکار نیست و داوود اینها را به قول خودش می اندازد در صندوق امام زمان برای کمک به مستحقان! این را واقعا هیچوقت نمی گفت.
ششما یک قرار جالبی مشتریهای قدیمی با داوود داشتند به این ترتیب که وقتی یک نفر را برای اولین بار می بردید آنجا و او را به این ترتیب به داوود معرفی می کردید که" آقا داوود این آقای فلانی از دوستان خیلی خوب ما هست "در واقع به او خط می دادی که پیتزایش را پر از فلفل کند و بعد فرد نگون بخت پیتزای بسیار تند را می خورد و آتش می گرفت و باعث انبساط خاطر حضار می شد و خاطره ای می شد برای همه.
به هر حال بعد از اینها هم فهرست وار عنوان کنم که در ابتدای سفارش در فویل برای مشتری مقدار زیادی کالباس و فلفل ترشی می ریخت که تا آماده شدن پیتزا بیکار نباشی بعد از اتمام تناول پیتزا حتما می پرسید سیر شدی یا نه؟ و اگر نشده بودی با همان پول یک پیتزا باز هم برایت پیتزا طبخ می کرد ،کسی آنجا حق نداشت با دیگری تعارف کند که من پول را حساب می کنم اگر چنین می شد این داوود بود که بنا به تشخیص خودش اعلام می کرد که از چه کسی پول را می پذیرد . در هر صورت مجموعه بسیار جالبی بود با فضا و وقایع دلپذیر .
البته برای دوستانی که به دنبال غذای خوشمزه و لوکس هستند باید عرض کنم به هیچ وجه برای تناول پیتزای خوشمزه پیش داوود نروند چون آن کالباسها که ماده اصلی هستند چندان مأکول نیستند. اما دیدن و لمس آن اتمسفر چیزی است که به هیچ وجه قابل قیاس با لذت خوردن پیتزا نیست.
نمیدانم دوستان آیا آن پیرزن سرخ پوش را که سر خیابان فرصت نزدیک میدان فردوسی می نشست و اینجا در واقع آخرین محل قرار او با معشوقش بود می شناختند یا نه ؟ او تبدیل به یکی از نمادهای شهر تهران شده بود به گونه ای که حتی د راشعار شاعران معاصر همچون سپانلو از او یاد شده است.
نمیدانم آیا"حسن شمشیری" را که از معاریف تهران بود و چلوکبابی در بازار داشت و از عاشقان و شیفتگان مرحوم مصدق بود و وصیت کرده بود که او را در جوار شهدای سی تیر دفن کنند می شناسند یا نه ؟
به نظر من داوود و پیتزاداوود هم از نمادهای تهران هستند و چنانچه تا امروز برای اهالی تهران معرفی نشده اند جفا به هردو شده ، هم به داوود و هم به شهروندان تهران ./میخکوب
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۳ ق.ظ توسط چارميخ
جمعه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٧
به همین سادگی (۲)
در جواب نظرات پونز ترجیح دادم نقطه نظراتم را در پست جدیدی بیان کنم تا موضوع بیش از یک گفتگوی دو طرفه باشد.
اولا در جواب اینکه زن قهرمان فیلم ستم دیده نیست عرض کنم :
من نمیدانم از نظر پونز یا دوستان دیگری که با ایشان هم رای هستند تعریف ستم و ستم دیدگی در چیست ؟ به عقیده بنده این مقولات و تعاریف شدیدا روان و متغیر و نسبی هستند و مثل مقولاتی همچون علوم محض و ریاضیات نیستند که تعاریف نسبتا ثابت و مورد پذیرش عموم داشته باشند که مثلا مساحت دایره فلان است .
البته اگر این زن را در قیاس با زن روستایی در بلوچستان یا آن زن آسیب دیده حاشیه شهرهای بزرگ که مورد اذیت شوهر یا برادر قرار میگیرد و هزار مصیبت دیگر نیز بر او میرود مقایسه کنیم نه تنها مصیبت دیده محسوب نمیگردد بلکه خوشبخت به حساب میآید و مشکلاتش نیز درد سیری و بی مشکلی ارزیابی خواهد شد. اما چنانچه قرار به سنجش میزان مطلوبیت زندگی باشد شاید آن زنانی که گفتیم از زندگی خود خیلی راضی تر از زندگی قهرمان فیلم ما باشند.
ضمنا فراموش نفرمایید که در پست اول بنده عرض کردم که یک روز از زندگی یک زن متاهل شهر نشین که از هر کدام از این کلمات منظوری در بین بوده و شاید بهتر می بود که یک کلمه "متوسط" (مقصود از نظر اقتصادی )نیز به آن افزوده می شد. حالا چرا این زن متاهل شهرنشین طبقه متوسط عنوان می شود ؟
همان گونه که می دانیم جنبش دموکراسی خواهی و تعاریف نوین از حق و آزادی فردی و استیفای حقوق و غیره مقوله ای است کاملا مرتبط با شهرنشینی و متوسط الحال بودن از نظر اقتصادی یعنی این افراد باید از حداقل امکانات رفاهی بهره مند باشند تا بتوانند به موضوعاتی تا حدودی انتزاعی تر نسبت به حوائج اولیه انسانی بپردازند. به زبان ساده تر طرف باید تا حدودی سیر باشد تا بتواند خواستار حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی و تحزب و تکثر آراء و امکان تبدیل اقلیت به اکثریت گردد.
بدیهی است که فرد یا طبقهای که شدیدا محتاج حوائج واقعی و عینی همچون غذا و مسکن و غیره آن هم در حداقلهاست نمیتواند خواستار و مبلغ این مقولات نسبتا انتزاعی و ذهنی (در قیاس با آن واقعیات) باشد پس به همین دلایل است که خواستار حقوق مدرن شدن و دموکراسی خواهی شدیدا وابسته به طبقه متوسط شهرنشین است.
حالا در مقایسه با خواستههای فلان محرومین روستا یا غیره ممکن است این تقاضاها غیرواقعی و عجیب به نظر آید به همین خاطر است که برابر برخی دیدگاههای اقتصادی و سیاسی عدالت طلب اساسا دموکراسی مقولهای بورژوازی و لوکس و بعضا حقه سرمایهداری محسوب میگردد حال میبینید که ستم و ستمدیدگی و تعریف آن بسیار بستگی به این دارد که از چه منظری به این مقوله مینگریم .
موضوع بعد این است که بنده گفته بودم این زن استعداد خوبی در نقاشی و شعر و آواز داشته و پونز در رد این موضوع عنوان کرده که او استعداد ندارد اینها را جهت فرار از روزمرگی انجام میداده و شاهد مثال را هم نیمه تمام رها کردن کلاس عنوان کرده ،در فیلم میبینیم که این زن در مجموعه آپارتمان محل سکونتش شاخص است همسایه ها برای حل مشکلاتشان با او مشورت می کنند و نظر او را میپذیرند، وقتی زن در حال شستن ظرفها آواز میخواند صدای خوشی دارد و دخترش میگوید که چقدر قشنگ میخوانی ،وقتی که شعرش را برای استاد کلاس میخواند او بسیار از شعر تعریف میکند . ضمنا متوجه نمیشوم آیا نیمه تمام رها کردن کلاس دلیل بی استعدادی است یا احیانا بیانگیزگی ؟
مورد سوم اینکه پونز گفته زن راه رهایی را نمیداند. با این موضوع موافقم ،راه رهایی را زن نمیداند و مردد است و نماد روشن این تردید هم استخاره است به نظرم طبیعی است که زن راه خلاصی را نداند اگر میدانست که دیگر مشکل و سوالی وجود نداشت و دلیلی هم برای ساخت فیلم نبود و جذابیت هم در این است که هر فرد مسئله را از راه خود حل کند ، حالا آنکه راه حل صحیح باشد و در عمل نتیجه دهد موضوع دیگری است که به محک تجربه ثابت خواهدشد.
اینکه زن رو به آینده ندارد هم کاملا بدیهی است وقتی شما راه را نمیدانید رو به کدام هدف و آینده خواهید بود ؟زن فقط میداند که این اوضاع آنی نیست که میخواست .
و متأسفانه و باعرض پوزش با توجه به فرهنگ فعلی در جامعه ما فقط چهار خانه برای زن متصور است
۱-خانه پدر ۲-خانه شوهر ۳-خانه فساد ۴-خانه آخرت
باز هم عذر تقصیر میآورم از این گفته ، اینها که عرض کردم واقعیت است اما حقیقت نیست. حق نیست که چنین باشد اما در منظر عموم واقعیت این است ، پس طبیعی است که زن قهرمان فیلم که به شدت پایبند به عرف جامعه است وقتی از خانه شوهر ناراضی است و به بن بست رسیده قصد مراجعت به منزل پدر کند.
واما مورد آخر زن به خاطر داشتههای منشی به او حسادت نمیکند بلکه از او بدش میآید چون به نظر میآید منشی همسر زن را قر زده است، دلایل آن هم به صورت شهودی در فیلم زیاد است و یکی از دلایل نسبتا متقن آن بودن مبایل مرد در دست منشی میباشد و دیر آمدن مرد به خانه تا حدی که تقریبا هیچ حضوری در زندگی ندارد و ظاهرا سرش به منشی گرم است و زن این اینترنت یا انگلیسی دانستن منشی را ادایی میداند جهت آنکه خود را زنی مدرن و به روز معرفی کرده تا به اهدافش برسد.
در آخر هم چیزی که در خانه مرد تنهای همسایه نظر زن را جلب نموده آن جریان خلاف عادت است که مردی تنها با گربه خانگی زندگی میکند بدون همسر و فرزند و به تنهایی آشپزی و خانه داری میکند ظاهرا این موضوع تنهایی مرد تازه اتفاق افتاده چرا که هنوز بلد نیست ماکارونی درست کند بدون آنکه به هم بچسبد و هنوز نمیداند کدام چای رنگ خوب دارد و چگونه دم کند و شاید همان چیزی که نظر زن را به خانه مرد همسایه جلب کرده راه حل مشکل زن باشد : احترام و پذیرش فردیت در جامعه./میخکوب
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٦ ب.ظ توسط چارميخ
دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧
به همین سادگی
داستان ظلمی که در این سرزمین به زن می رود ، قصه فداکاری زن و بودنش برای دیگران ، دیده نشدن برای دیده شدن دیگران ،نگاه ظریف و استادانه میرکریمی به جزئیات زندگی یک زن . فیلم بدون اتکا به داستان سرایی به صورتی مستند گونه بازگو کننده یک روز از زندگی یک زن متأهل شهرنشین است ، و چقدر زیبا و حیرت انگیز با جزئیات فوق العاده به دورن ذهن او سفر می کند . فیلم مملو از نکات ریز و ظریف و جزئیات تکان دهنده ای است که احتمالا توسط مادران و خواهران و همسران ما اتفاق می افتد و ما بی اعتنا از کنار این حوادث می گذریم. زنی که با استعداد بی نظیرش در نقاشی و سرودن شعر و هوش و قریحه و صدای خوش همه را یکسره وا گذاشته تا به قول خودش بتواند مادر و همسر مناسبی باشد و چه تلخ است که فرزندان و همسر نیز اینگونه بودن او را تاب نمی آورند تا آنجا که پسر خردسالش نمی خواهد مادر او را تا کلاس زبان همراهی کند . به نظر من به همین سادگی جدای از فیلمی زیبا در مورد مصائب زن ایرانی یک روش برخورد نیز هست ،روش روبرو شدن با حقوق از دست رفته زنان و روش استیفای آن . ظلمی که به زن می رود ظلمی است از مقوله فرهنگ و ناشی از نادانی و ناآگاهی و راه حل آن هم فرهنگی است مسلما رافع نادانی و نا آگاهی ، همانا دانش و آگاهی است .این روش متکی به بیان و نشان و تفهیم درد است و چنانچه پیام در جان مخاطب نشیندانگیزش و آگاهی ابتدایی ایجادشده و جایی از وجود مخاطب به درد می آید و همان می شود که نیما گفت " کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد "و چنین است که به عقیده حقیر این روش بسیار مفید تر و مؤثرتر از روشهای تهاجمی و گرفتن حق به زور می باشد.هر چند آگاهم دوستانی که اعتقاد به گرفتن حق به زور دارند این اظهارات را شاهدی بر مدعاهایشان می دانند و می گویند که اینها (یعنی من و امثال من ) زن را همیشه بدبخت و حقیر و توسری خور می خواهند و درحمایتهای ظاهری و فرمالیستی شان از زن هم کاری می کنند که زنها به لایه های زیرین و اساسی تر حقوقشان نروند و با این روشها و رفتارها انگیزش و پتانسیل واقعی را از جنبش زنان گرفته و با وعده سرخرمن انقلاب را حداکثر تبدیل به یک رفرم آبکی می کنند . اینها را عرض کردم تا بگویم پیشاپیش خودم این صابون را به جامه ام زده ام .معهذا در تمام مقولات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی اعتقادم به همان روش ابراز و ایجاد آگاهی و تحولات ناشی از آن است نه تهاجم و تصرف و انقلاب.روشی که با اتکا به آن بزرگانی همچون گاندی و ماندلا موجد تحولاتی شگرف و بی نظیر شدند . برگردیم به موضوع اصلی پیشنهاد میکنم فیلم را ببینید و حتما نظرتان را بیان فرمایید .میخکوبپ.ن :شعری که در بالا عنوان شد از شاملو می باشد نه نیما . با تشکر از پونز که این تذکر بجا را داد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ب.ظ توسط چارميخ
یکشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٧
دزد ناموس
اسمش ناصر بود ولی همه بهش ناصر دیوونه می گفتند.راننده تریلی بود.مردی تنومند و میان سال.افتخارش این بود که در یک ماه هفت سرویس به بندر رفته و برگشته کاری که با شرایط ان زمان کمی غیر ممکن می نمودولی ناصر دیوونه واقعا این کار را کرده بود.از بندر که بر میگشت بارش را که خالی می کرد ماشین را برای تعمیرات و سرویس می برد تعمیر گاه شرکت.اگر ماشین کار زیادی نداشت از همان جا مجددا می رفت بندر و سری هم به خانه نمیزد همین قدر که سراغ زن و بچه اش را از پسرش حسن می گرفت انگار کافی بود.حسن در همان تعمیر گاه کار می کرد.پانزده سالی داشت و برخلاف خودش خیلی محجوب و خجالتی بود.ماشین اش اگر کار زیادی داشت سری به خانه میزد.با سرویس شرکت می رفت و ته ماشین می نشست.حسن هم که انگار دل خوشی از پدر نداشت جلو می نشست.هنوز ننشسته از همان دور شروع به دست انداختن و مسخره کردن حسن می کرد.بعد بلند بلند جوری که همه بشنوند سراغ وسائل خونه رو از حسن می گرفت که ماشین لباس شوئی خراب نشده یا یخچال خوب کار میکنه.انگار می خواست از این راه برای خودش اعتباری دست وپا کنه.
ماشین اش که تو تعمیر گاه بود تا کارش رو بکنند سری هم به دفتر میزد و سر به سر همه می گذاشت.بیشتر از همه با اصلانی جور بود.چهل ساله مردی که رئیس و تنها کارمند کارگزینی شرکت بود.اهل تبریز بود ولی اصلا دوست نداشت که او را اهل جائی دور تر از تهران بدانند.صورتی ترو تمیز و شسته رفته داشت با سبیل نازکی پشت لب.همیشه کت و شلوار اسپرت می پوشید و موقع حرف زدن دست های کشیده و سفیدش را در هوا تکان می داد.درین سن وسال با بیست سال سابقه کار در هواپیمائی کشوری با استفاده از فلان ماده از بهمان قانون بازنشسته شده بودو حالا در این شرکت مشغول به کار شده بود.تکیه کلامش هواپیمائی کشوری بود و همه چیز شرکت را با انجا مقایسه می کرد.زن و بچه داشت ولی چشمش دائم این ور و ان ور می چرخید.
یک صبح سرد زمستانی بود.کارکنان شرکت تازه از راه رسیده بودند و پشت میز هایشان داشتند در باره نوع صبحانه ان روز مشورت می کردند که ناگاه صدائی مثل رعد در راهرو ترکید:- - کجاست این اصلانی مادر....-
صدای ناصر دیوونه بود.یک باره همه چشم ها به طرف میز اصلانی برگشت.پشت میز کسی نبود.بعد در چار تاق باز شد و هیکل گنده ناصر دیوونه پرت شد توی اتاق -
کجاست این اصلانی... یکی دو نفر پریدند وسط.دست ناصر رو گرفتند و به زحمت اونو روی یک صندلی نشوندن.یکی گفت:چه خبره ناصر خا ن صبح اول صبحی با اصلانی چه کار داری.ناصر در حالی که از عصبانیت چشم هاش از حدقه بیرون زده بود فریاد کشید:هیچی اومدم مادرشو به عزاش بنشونم.از ننه اش زائیده نشده کسی که بتونه کلاه قرمساقی سر ناصر بذاره.مردیکه موش از کونش بلغور می چینه می خواد دختر ابجی ما رو بلند کنه.- معلوم شد دختر خواهر ناصر چند روز پیش اومده شرکت برای استخدام.اصلانی هم بین صحبت و مصاحبه بهش پیشنهاد خوردن قهوه و شیرینی در یک تریا داده و بعدش هم یکی دو باری به شماره دختر تلفن می زنه و پیشنهادش رو تکرار می کنه.دختره هم ظاهرا ماجرا رو تماما به اطلاع خان دائی رسونده و حالا هم ناصر خان اومده بود برای کسب حیثیت از دست رفته خانوادگی.- معلوم نشد غیبت ان روز اصلانی اتفاقی بود یا از ماجرا بوئی برده بود.ولی ناصر که دستش به اصلانی نرسیده بود دست بردار نبود و سراغ ادرس خانه اصلانی را می گرفت.وقتی هم که همه اظهار بی اطلاعی کردند عصر با سرویس رفت سر ایستگاهی که اصلانی پیاده میشد بلکه ردی از او بگیرد.- دو روز بعد خبر رسید که اصلانی سکته کرده و در بیمارستان بستری شده.معلوم نبود که سکته مصلحتی است یا واقعا از ترس ناصر دیوونه سکته کرده بود.دلیلش هر چه بود این خبر ابی بود روی اتش ناصر و ان را دست انتقام خدا از این دزد ناموس دانست.- اصلانی دیگر به شرکت نیامد.شاید از ترس ناصر دیوونه منزلش را هم عوض کرد . از ان به بعد دیگر کسی اصلانی را ندید.
میخچه
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٩ ق.ظ توسط چارميخ
جمعه ٢ فروردین ،۱۳۸٧
ساقیا امدن عید مبارک بادت
راستش یک سری به وبلاگ زدم به امید اینکه الان سیل تبریکات نوروزی بر سرمان ریخته جوری که نتونیم جمع و جورش کنیم .بازش که کردم دیدم نه بابا خبری نیست انگار همون چند تا خواننده ای هم که سابق بر این داشتیم ما را فراموش کرده اند.بعد نگاه کردم دیدم خود ما هم امدن سال نو رو به کسی تبریک نگفتیم.یعنی از قدیم گفته اند که احترام امام زاده به متولی شه.حالا ما که متولی این امامزاده هستیم چه کار کردیم که توقع داشته باشیم دیگران احترام اونو نگه دارن.برای کی تبریک نومچه ای چیزی نوشتیم که توقع دریافت تبریک عید داشته باشیم.بعد فکر کردم که خب هنوز هم دیر نشده امروز تازه دوم فروردینه امسال هم که به سلامتی دو سه تا تعطیلی دیگه رو هم اگه بزنیم سر تعطیلات نوروز(اگر هم نزنیم خود اقای احمدی نژاد این کار رو واسمون میکنه)دست کم تا ۱۷ فروردین تعطیله(خدا بده برکت بازم ناشکری کنید)البته اگه کار به ۲۰ فروردین نکشه.بعد گفتم ما که حالا تبریک نگفتیم اقلا حالا یک کاری کنیم که زیاد هم معمولی نباشه.این بود که گشتم وگشتم و تبریک نامه زیر رو تو شماره نوروز ۱۳۴۱ روزنامه توفیق پیدا کردم و اینجا گذاشتم که ادای وظیفه ای کرده باشم.به هر حال کاچی به از هیچی.شد وزان باز باد نوروزی گشت هنگام عشرت اموزی
بزم چینی و مجلس افروزی سال نو،عیش و بخت و پیروزی
یار پیر و جوان و کودک باد
دوستان،عیدتان مبارک باد
سبزی و سیر وسنجد و سمنو سمک و سیب راست هم زانو
سرکه را هم نشانده در پهلو این چنین هفت سین خوب و نکو
باب طبع بزرگ و کوچک باد
دوستان،عیدتان مبارک باد
همه باشیدسرخ رو چو انار هر کسی،سرفراز مثل چنار
سر فخرش بر اسمان چو منار دوست، سر سبز و تازه رو چو خیار
زرد،روی عدو چو زردک باد
دوستان،عیدتان مبارک باد
محو بادا فقیری و ذلت عشرت ما مباد در قلت
تا که دولت شود به هر علت مایه خنده بهر این ملت
کار ها دست چند دلقک باد
دوستان،عیدتان مبارک باد
سال نو بر همگی مبارک باد.
(میخچه)
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط چارميخ
دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦
التفاسیر
انتخابات
انتخابات بر وزن اشتباهات انرا گویند که طایفه ای از مردم گرد هم ایند و کس یا کسانی برگزینند تا صلاح ملک و ملت به ایشان سپارند و خود روزگار به غفلت گذرانند و ان چهار باشد. اول انکه به جمهور ریاست کند و حرف کس نشنود و هر انچه خواهد کند و هاله نور بیند و ازدیاد نفوس طلبد و انرا رئیس جمهور گویند حفظهم الله
خدات در همه حال از بلا نگهدارد
که چون توئی فکند سایه بر سر ما
هزار سال پس از مرگ تو بداند خلق
که معدن زر نابی و کان گوهر ما
دویم انکه صلاح شهر بدو سپارند و چندین ریاست داشته باشد از ملتی و دولتی و بسیار گشاده دست باشد چندانکه هزار هزار کرور نقد هیچ شمارد و مردم را حق چون و چرا نباشد و ان عضو شورا باشد اجرکم عندالله سیم انکه صلاح ملک بدو سپارند و از ان چند صد باشد همه در بنائی عظیم گرد امده همچون ابوالهول و پیوسته نرد سخن بازند و اسمان و ریسمان بهم بافند و سنگ خلایق به سینه کوبند و گره از کار کس نگشایند و انرا نماینده گویند بر وزن پراکنده کثرالله امثالهم چهارم ان که صلاح دین و دولت بر وی سپارند از ریش سفیدان قوم و سالی یکبار گرد هم ایند و سخن ها فراز کنند و نعل وارو زنندو لاکن زود فرمان گیرند از حق تعالی و ان خبره گان باشند رحمت الله علیها
در معرفت الرجال امده است که انتخابات از انتخاب است و ان در اصل از انتصخواب بدان سبب که کسان حتی در خواب به ریاست و وکالت منصوب شدی به واسطه کثرت جربزه و خود ندانستی.لاکن جمعی دیگر انرا منصوب به استصواب دانستی و از ابداعات شیخ الشیوخ احمد جنتی اعلی الله مقامه و این قول محکم تر است چنانکه در رساله علیه ((التدبیر فی مراحل تزویر)) منصوب به شیخ منقول است که:جمعی از مفسدین نخست بساط فرنگان فراز کردی و حکومت ذیمقراطی مطالبه نمودی لاکن بواسطه مفسده ای که در ان بود و کار ها به تدبیر بزرگان بسر نمی امد بساط استصواب راست کردم که نیکو بساطی است و انکس که به صواب بودی به خلایق نمودم چندانکه بنام هر یک تذکره به صندوق اندازند خودش باشد و لاغیر.
خواجه قنبل الدین سهلستانی در منظومه ((احمد نامه )) رسیدن شیخ بدین مرتبت را چنین نقل میکند:
چو خلق انجمن ها بیاراستند
زترک وزتاجیک بپاخواستند
که ما خواستار نما ینده ایم
هرانکس که شایدپسندیده ایم
به ناگه ز تالار امد فتی
ابر پهلوان احمد جنتی
چنین گفت با خیل مردم که ای
ز شیراز و تهران و از ملک ری
شماها عوامید و بی دانشید
به گیتی همه لایق چالشید
کجا خود توانید در انتخاب
نمائید تشخیص بد از صواب
ولی من که دنیا بسی دیده ام
گل روی خوبان بسیار را چیده ام
از ایشان بگیرم بسی امتحان
من انم که رستم بود پهلوان
به انان دهم تست های خفن
از اینجا و انجا و مصر و یمن
از ایشان سئوالات بی جا کنم
همه سربه سرمشت شان وا کنم
پس انگه بیایم بر دوستان
همان نامور مردم پهلوان
همه ارزشی و همه خوش گهر
همه خوب چهره همه با هنر
بگیرم از ایشان هر انکس که بود
فرستید بر ختم مرسل درود
لیکن خواجه محمود رئیس الرعایای گرمساری در رساله ((الاشارات الکثیر فی احوالات شیخ الکبیر))روایت می کند:که شبی شیخ احمد ملک الموت در خواب دید که میگفت:هر چند ماندم تا حق تعالی فرمانت دهد فرمان نیافتم و سال بسیار از عمرت گذشته بود سبب پرسیدم فرمود :وی را وظیفه ای خطیر است که تابه اخر نرساند جانش نستانم پرسیدم ان کدامست فرمود نظارت استصوابی که در ان صلاح عظیم است دین و دولت را . شیخ چون این بشنید ناگاه صیحه ای کشید و از خواب بر خاست و فی الفور از منزل خامه و قرطاس طلبید و هنوز دو گانه را مهلت بود که ترتیب استصواب به نحو احسن تحریر نمود قربتا الی الله در روز دوشنبه غره شوال سنه الف اربعه مائه و ثلاثین از هجرت.
و روزگار بدین منوال گذرانید تا از جانب حق تعالی و شانه فرمانش رسید رحمت الله علیه
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ب.ظ توسط چارميخ
